كاش ميشد هيچ کس تنها نبود
کاش ميشد ديدنت رويا نبود
گفته بودي با تو مي مانم ولي
رفتي و گفتي که اينجا جا نبود
ساليان سال تنها مانده ام
شايد اين رفتن سزاي من نبود
من دعا کردم براي بازگشت
دست هاي تو ولي بالا نبود
باز هم گفتي که فردا ميرسي
کاش روز ديدنت فردا نبود
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 15:48  توسط احد
|
من مهربان ندارم نامهربان من كو؟
نه دربندم نه آزادم نه آن ليلا ترين مجنون
نه شيرينم نه فرهادم
نه از آتش نه از سنگم نه از رومم نه از زنگم
فقط مثل تو غمگينم
فقط مثل تو دلتنگمچه غمگينم چه تنهايم
نه پنهانم نه پيدايم
نه آرامي به شب دارم نه اميدي به فردايم
چه اميدي . چه فردايي
چه پنهاني . چه پيدايي اگر خوشحال اگر غمگين
چه فرقي داره تنهايي ؟؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 15:47  توسط احد
|
من عشق را در تو
تو را در دل
دل را در موقع تپیدن
وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم
من دنیا را به خاطر خدایش
خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 15:36  توسط احد
|
من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد
من که می دانم که تا سرگرم بزم هستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد
من که میدانم به دنیا اعتباری نیست نيست
بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نيست
پس چرا عاشق نباشم 
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 15:35  توسط احد
|
ديگر براي اينکه گريه نکنم هيچ بهانه اي ندارم گريه گاهي رمز
تدبير اشتباهات است کاش چمدان عشقمان را آنقدر سنگين نمي
بستيم که وسط راه آنرا به زمين بياندازيم وراه را بدون آن ادامه
بدهيم زندگي بدون عشق اينقدرخاليست که بعضي مواقع حتي
زودتر از سکوت مي شکند وتو ايکاش مرا مي فهميدي حالا که
مي روي قرارمان هيچ ولي بگو به چه بهانه ؟؟؟

نمي دانم چرا رفتي؟
نمي دانم چرا؟
شايد خطا كردم
و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي...
نمي دانم كجا؟ تا كي؟ براي چه؟
ولي رفتي...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 15:34  توسط احد
|
ياد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو سه ماه بيشتر زنده نيست ياد گرفتم که عشق يعني فاصله و فاصله يعني دو خط موازي که هيچگاه به هم نمي رسند ياد گرفتم در عشق هيچکس به اندازه خودت وفادار نيست و ياد گرفتم هر چه عا شق تري ، تنهاتري/////
در گذر گاه زمان خيمه شب بازي دهر با همه تلخي و شيريني خود مي گذرد عشق ها مي ميرند رنگ ها رنگ دگر مي گيرند و فقط خاطره هاست که چه شيرين و چه تلخ دست ناخورده به جا مي ماند 
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 15:32  توسط احد
|
سهراب ،گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي.....گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي.....گفتي زبر باران بايد رفت ! رفتم ولياو نه چشم هاي خيس و شسته ام را ،نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد .فقط در زير باران با طعنه اي خنديدو گفت : ديوانه ي باران نديد


+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 15:28  توسط احد
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 12:23  توسط احد
|

مامرین امییتی هستنا ببینید آخه اینجوری من نمیفهمم؟

+
نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 12:11  توسط احد
|
روسريتون رو بکشيد جلو تا يادتون بره که:
شهرام جزايري چي شد
سد سيوند آبگيري شد
بنزين سهميه بندي شد
قيمت مسکن ده برابر شد
بيکاري و فقر سطح وسيع جامعه رو فرا گرفت

+
نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 11:59  توسط احد
|